نوشته‌ها

آیا آرش کمانگیر واقعا وجود داشته؟

تاریخ ایران

تعریف ساده ای که از استوره می توان ارایه داد این است که اساتیر واقعیات تاریخیی هستند که به مرور زمان و نقل سینه به سینه ، شاخ و برگ پیدا کرده اند و به گونه اغراق آمیز درآمده اند اما به هر روی ریشه ای تاریخی و واقعی دارند.
ما در تاریخ اساتیری‌‌مان پهلوانی به نام آرش داریم که برای همه ایرانیان یک نام آشنا و مقدس و نماد یک شخصیت فداکار و ایران‌پرست است. همانگونه که سرگذشتش را بارها و بارها شنیده و خوانده ایم، در جنگ ایران و توران، که سرنوشت بازپس‌گیری خاک ایران به اندازه ی پرتاب یک تیر بستگی داشت ، آرش دلاور ایرانی این کار را پذیرفت و تیری که او در سپیده دم و از فراز البرز رها کرد، به هنگام غروب، بر درختی در کنار جیحون نشست و تمامی خاک ایران از تورانیان بازپس گرفته شد، اما آرش که تمامی نیرو و توانش را بر سر پرتاب این تیر گذاشته بود، پس از تیرانداختن جان به جان آفرین سپرد..
ارشک(اشک) بنیانگذار شاهنشاهی پارت که توانست ایران را از بیگانگان سلوکی بازپس گیرد نیز در حین تلاش برای گسترش منطقه‌ی نفوذ خود در شرق ایران ، در جنگ با قبایل تورَهیا (توران) در ناحیه ای میان سیردریا و آمودریا (همان جیحون) ، یعنی در سرزمینی که اکنون بخش میانی کشور ازبکستان است ، کشته شد.
همانگونه که می دانیم سواران پارتی به چابک‌سواری و مهارت و قدرت در تیراندازی شهره اند.
فردوسی بزرگ شاهان اشکانی را از نژاد آرش می داند. (نگاهی به پادشاهی اشکانی در شاهنامه بیندازید)

همچنین بر روی سکه هایی از دوره ی اشکان برجای مانده ، نگاره‌ی اشک یکم (ارشک) به همراه تیر و کمانی که به دست دارد ترسیم شده ؛ مشابه نگاره هایی که امروز از آرش کمانگیر می بینیم.
از این رو برخی اساتید و پژوهشگران ما معتقد هستند که این ارشک می بایست همان آرش کمانگیر اسطوره ای باشد.
آرش کمانگیر
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل

برای انکه متن کامل شعر را ببینید بر روی ادامه ی نوشته یا بیشتر بخوانید کلیک نمایید………..
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران………………….
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش

معلم شاپ, [۲۸.۱۱.۱۷ ۱۳:۴۸]
جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

اطلاعاتی درباره ی آرش کمانگیر

مقدمه :
آرش معروف به کمانگیر، از پهلوان هاى باستانى و اسطوره اى ایران است که در تیراندازى بسیار زبردست و بى مانند بود. او پس از شکست ایرانیان از تورانیان براى تعیین مرز دو کشور تیرى را از نقطه ى شکست،که سارى یا آمل بود پرتاب کرد. تیر آرش پس از زمان درازى بر تنه درختى در مرو فرود آمد. مرز ایران این گونه تعیین شد، اما پیکر آرش، که همه ى نیروى خود را براى پرتاب آن تیر گذاشته بود ، پاره پاره شد و او جان خود را در راه میهن از دست داد. جشن تیرگان که به ستاره تیر و ایزد تیشتر مربوط است. بیاد قهرمانی آرش کمانگیر برگزار می شود ودر این روز مردم به یکدیگر آب می پاشند.

داستان آرش
در اوستا بهترین تیرانداز را «اَرَخش» نامیده اند و تصور میرود که مقصود آرش است، برخی محققان این کلمه را تصحیف عبارت اوستایی «خشوی وی ایشو» می دانند زیرا معنی این عبارت «صاحب تیر سریع» است که صفت یا لقب آرش بوده و در تیریشت بند ۶-۷ چنین آمده است:
«تیشتر ستاره زیبا و با شکوه را می ستائیم که به جانب فراخکرت به همان تندی روان است که تیر از کمان «آرش» آریایی. که از همه آریائیان سخت کمان تر بود.»
در شاهنامه مستقیماً از داستان آرش نامی نرفته، چرا که فردوسی به روال معمول خود، به درستی آن را حذف کرده است، تا رقیبی که نتوان او را به دست رستم کشت، برای رستم وجود نداشته باشد.
در نوشته های دوران اسلامی نظیر مجمل التواریخ که برگرفته از روایات کهن پارسی است، چنین آمده که:
منوچهر، پادشاه پیشدادى، در سال هاى پایانى فرمان روایى خود از افراسیاب تورانى شکست خورد و به مازندران پناهنده و در آنجا محاصره شد. سرانجام، هر دو به صلح گرایش پیدا کردند و منوچهر از افراسیاب خواست که به اندازه ى یک تیر پرتاب از خاک ایران را به او بازگرداند. افراسیاب درخواست او را پذیرفت سپندارمذ به منوچهر فرمان می دهد که تیر و کمان خاصی برای این کار تهیه کند . چوب این تیر و کمان از جنگلهای خاص ، پر آن از پر عقاب برگزیده و آهن آن از کانیهای ویژه آماده می شود. ایرانیان آرش را که در تیراندازى چیره دست و پرآوازه بود، براى پرتاب آن تیر سرنوشت ساز برگزیدند و او نیز این مهم را بر عهده می گیرد ، او همه نیرو و وجود خود را با یاد سرزمین ایران به تیر می بخشد ، آرش بر فراز کوهى برمی آمده تیر را در کمان گذاشته کمان را می کشید و تیر پرتاب می شود. اما سپندارمذ به ایزد باد فرمان داد که تیر را از آن کوه بردارد و به آن سوى خراسان ببرد ، تیر سپیده دم رها می شود و از کوهها می گذرد سرانجام در غروب آفتاب ، در سرزمین بلخ ، در ناحیه ای بنام گوزگان در کنار جیحون تیر بر درخت گردویی که بلندتر از آن در جهان نیست می نشیند و مرز ایران و توران مشخص می گردد.
بیرونى نیز در آثار الباقیه همین داستان را آورده است : فرشته اى به نام اسفندارمذ به منوچهر فرمان داد که تیر و کمان ویژه اى بسازد. سپس، آرش برهنه شد و تن خود را به مردم نشان داد و گفت:”ببینید که پیکر من هیچ گونه زخم و بیمارى ندارد، اما پس از تیراندازى نابود خواهم شد.” گویند که اسفندارمذ تیروکمان را به آرش داد و گفت هر که آن را بیفکند، به جاى بمیرد و آرش با این آگاهى تن به مرگ داد. او همه*ى نیروى خود را در چله ى کمان گذاشت و با پرتاب تیر، پیکرش پاره پاره شد.

تاریخ آرش
کهن ترین نوشته اى که در آن از آرش سخن رفته است، کتاب اوستا(یشت هشتم، بند ششم) است. در این کتاب از قهرمانى به نام ارخشه با ویژگى هایى مانند تیزتیر و تیزتیرترین ایرانیان، یاد شده است. در نوشته هاى پهلوى آگاهى چندانى از این قهرمان به دست نمى آید و تنها در رساله ى ماه فروردین روز خرداد، آمده است که در روز خرداد(روز ششم) از ماه فروردین، منوچهر و ایرش شیباگ تیر، سرزمین ایران را از افراسیاب پس گرفتند. در نوشته هاى دوره ى اسلامى آگاهى بیش ترى پیرامون آرش وجود دارد. از آن قهرمان نامدار در تاریخ طبرى، تاریخ ابن اثیر، آثار الباقیه ، شاهنامه، ویس و رامین، مجمع التواریخ، غرر السیر، البدء و التاریخ و کتاب هاى دیگر، یاد شده است.
جایى که آرش تیر خود را از آنجا پرتاب کرد، در اوستا کوهى به نام ایریوخشئوثه است. در نوشته هاى اسلامى، تیر از جایى در طبرستان، کوه رویان، قلعه*ى آمل، کوه دماوند یا سارى پرتاب شده است. جایى که آن تیر فرود آمد، در اوستا کوهى به نام خونونت است که شاید همان کوهى باشد که در شاهنامه و کتاب ویس و رامین از آن با نام هماون یادشده و کوهى در شرق کوه هاى شمال خراسان است. نویسنده ى مجمع التواریخ آن را در جایى بین نیشابور و سرخس مى داند، در ویس و رامین و تاریخ طبرستان آن را جایى در مرو دانسته اند. فخرالدین اسعد گرگانى در ویس و رامین این گونه آورده است:”از آن خوانند آرش را کمانگیر که از آمل به مرو انداخت یک تیر”.

نقل نکردن داستان آرش کمانگیر در شاهنامه فردوسی:

آرش از جمله نامورترینِ پهلوانان است حال بیشتر نبودِ نامش در شاهنامه باعثِ شگفتی و طرحِ پرسشِ بنیادی ست. این شگفتی وقتی دو چندان می شود که در شاهنامه به نامِ پهلوانانِ زیادی بر می خوریم که با درجه ی اهمیت بسیار پایین تری از آرش هستند و نامشان در شاهنامه آمده است. البته می دانیم که شاهنامه با نامِ آرش بیگانه نبوده است برای نمونه در بخش پادشاهی شیرویه:
‎چو آرش که بردی به فرسنگ تیر
‎چو پیروزگر قارن شیرگیر
‎بزرگان که از تخم آرش بدند

بلکه واگویه ی این داستانِ پرمایه ی حماسی با اینهمه درون مایه ی اسطوره ای در شاهنامه نیامده است. در حالی که در متونِ زیادی به این داستان اشاره شده است از جمله: در کتاب‌های پهلوی و نیز در کتاب‌های تاریخ دوران اسلامی از آن یاد شده‌است. ابوریحان بیرونی، در کتاب خود به نام «آثار الباقیه» درباره «جشن تیرگان»، داستان آرش را بازگو می‌کند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش می‌داند در اوستا آرش را اَرِخشه خوانده‌اند و به معنایی از جمله «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان» اشاره کرده اند برخی بر این باورند که آرش، فرمانروای پارتی گرگان بوده که به زور تیر و کمان دشمن را از مرز ایران دور کرده است.
اماسه دلیل اصلی که پژوهشگران معتقدند مسبب نبودِ آرش در شاهنامه است:
١-تعصبِ حکیم طوس بررستم
٢-خردگرایی حکیم طوس
٣-نبود آرش در منابع حکیم طوس
برخی از شاهنامه پژوهان نبودِ روایتِ داستان را تعصبِ حکیم طوس بر رستم می دانند که به نظر قابلِ استناد نیست چرا که این تعصب می توانست داستانِ پهلوانانِ زیادی را از شاهنامه حذف کند در حالی که ما امروز داستانِ پهلوانانی چون گیو را در شاهنامه داریم. گیو هم داستانی پر رمز دارد او به سرزمینِ دشمن که در نماد شناسی ها سرزمینی است اهریمنی و مملو از ترفند و رنج و تباهی و ستم در پی یافتنِ کیخسرو می رود و او را یافته و همراهِ مادرش فرنگیس به ایران می آورد این سفر که هفت سال به طول می انجامد با دلاوری گیو به پایان می رسد. داستانِ گیو هم سرشار از نمادهای رادمردی و وفای به عهد است. اگر بخواهیم خردگرایی فردوسی را هم عاملی بر حذفِ این داستان بدانیم باز به بیراهه رفته ایم چرا که فردوسی در شاهنامه راوی بسیاری از داستان هایی است که بن مایه ی خرق عادت دارند پس تنها راهِ پاسخ دادن به این پرسش بررسی دقیقِ شاهنامه ی بومنصوری است که جزء اصلی ترین منابعِ حکیمِ طوس است. داستانِ آرش در این شاهنامه نیامده است هرچند این حذف از شاهنامه ی بومنصوری هم بحث برانگیزاست اما از آنجایی که آرش پهلوانی اشکانی ست چنانچه اشکانیان تبار خود را برآمده از او می دانند، شاید یک عاملش حذف و ستردن اش از شاهنامه ی بومنصوری را در برگردانِ آبشخورهای کهن از زبانِ پهلوی بتوان یافت. همانطور که می دانیم خدای نامه از منابعِ مهم فردوسی ست. منبعی که به فرمان یزدگرد آخرین شهریارِ ساسانی گردآوری شده است و احتمال می رود داستانِ بلند آوازه ی آرش به دلیلِ مخالفت های نهانی و آشکارِ ساسانیان با اشکانیان محکوم به حذف شده باشد. چرا که ساسانیان چنان در تلاش بودند تا نامِ اشکانیان را از تاریخ ایران پاک کند که حکیم طوس وقتی به اشکانیان می رسد به اینکه از آنها جز نامی نشنیدم اشاره می کند. با این اوصاف در می یابیم که نبودِ آرش سلسله وار از کینه ای نشأت می گیرد و سرانجام برروایتِ حکیم طوس هم تأثیر گذار بوده است.